برای پسرم رضا

پسرم…
امروز، بعد از سالها، دوباره وارد وبلاگی شدم که برای تو ساخته بودم.
پسری که حالا نوجوان شده، با قدی بلندتر از من و دنیایی بزرگتر از اون روزهایی که براش قصه مینوشتم…
دوست داشتم اینجا بنویسم از هر چیزی که هر مادری میتونه برای پسرش ثبت کنه:
🦷 اولین دندون افتاده،
📚 اولین نمرهی بیست،
🚴♂️ اولینباری که بیاجازه رفتی دوچرخهسواری...
اما بعد، زندگی افتاد به دویدن.
و من شدم مادر خستهای که همهچیز یادش موند، جز رمز عبور این وبلاگ!
ولی شاید فقط رمز نبود که گمشده بود...
خودم هم بین شلوغیها و روزمرگیها گمشده بودم.
و حالا که دوباره پیداش کردم،
انگار یه تکه از دنیای قشنگمون برگشته...
انگار یه دریچه باز شده برای گفتن چیزهایی که همیشه توی دلم بودن 💙
حالا، شونزده سال گذشته...
رضای من تو قد کشیدی،
صدات مردونه شده و نگاهت پختهتر…
گاهی بهت نگاه میکنم و با خودم میگم:
"این همون بچهایه که یه روز توی آغوشم خوابش میبرد؟" 💤
من برگشتم.
مادرت برگشته…
با دلی پُر:
پُر از دوست داشتن ❤️
پُر از دلتنگی 🕊️
برای لحظههایی که شاید تو یادت نباشه،
ولی من با بند بند وجودم، حسشون کردم...
از امروز برای تو مینویسم.
نه فقط از "تویِ کوچک"،
بلکه از "تویی" که داری مرد میشی...
برای روزهایی که شاید دلت بخواد بدونی،
مادرت چقدر بهت افتخار میکنه 💫
چقدر همیشه بیصدا، پشتت ایستاده…
حتی روزی که دیگه نباشه.💞
و امروز،
در روز تولد شونزدهسالگیت،
با تمام افتخار،
به تو تقدیمش میکنم... 🎁
نویسنده: مرجان


برای پسرم رضا
