برای پسرم رضا
پسرم… امروز، بعد از سالها، دوباره وارد وبلاگی شدم که برای تو ساخته بودم. پسری که حالا نوجوان شده، با قدی بلندتر از من و دنیایی بزرگتر از اون روزهایی که براش قصه مینوشتم… دوست داشتم اینجا بنویسم از هر چیزی که هر مادری میتونه برای پسرش ثبت کنه: 🦷 اولین دندون افتاده، 📚 اولین نمرهی بیست، 🚴♂️ اولینباری که بیاجازه رفتی دوچرخهسواری... اما بعد، زندگی افتاد به دویدن. و من شدم مادر خستهای که همهچیز یادش موند، جز رمز عبور این وبلاگ! ولی شاید فقط رمز نبود که گمشده بود... خودم هم بین شلوغیها و روزمرگیها گمشده بودم. و حالا که دوباره پیداش کرد...








