علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

قصه هایی از تو؛ برای تو

جشن قرآن19 مهر 1394

1394/8/2 6:16
نویسنده : مامان مرجان
181 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسرم:

شما نوزدهم مهر 1394جشن قرآن داشتی.و من از روز قبل برای تزئین کتاب قرآنت بازار رفتم و یه کوچولو تزئینات تهیه کردمجشن

البته رسا نوبت دکتر داشت .عمه سارا هم همراهمون بود .بهار و رسا رو توی مطب به عمه سارا سپردم و  من و شما

راهی بازار شدیمآراماول یه شال سبز برات خریدم و بعد یه دست لباس فوتبالی که خودت انتخاب کردی. من میخواستم واست سفید

ومشکی بردارم ولی خودت گفتی من نیلی و قرمز میخوام چون لباس مسی هستگیجبعد از خرید لباس ها راهی مغازه ای که 

تزئینات میفروخت شدیم"من برای کتاب قرآنت چندتایی گل و تور و روبان خریدم .توی اون مغازه وسایل سفره ی عقد هم بود .واااای

نمیدونی همونجا  بود که بیقرار روز تهیه ی وسایل و تزئینات عقد و عروسی شما شدم فرشتهخلاصه اشک تو چشام جمع شده بود

که یهو به خودم اومدم و عقلم بر احساساتم غلبه کرد که(نهبیخود نقشه نکش و آرزو نکن عروس خانوم خودش میاد تزئینات

عقدش رو تهیه میکنهقه قهه). خلاصه من از خیال و رویا بیرون اومدمو از مغازه خارج شدیم.و رفتیم مطب پیش عمه و بچه ها و با هم

برگشتیم خونه و من دست به کار  تزئین کتاب قرآن شما شدم.و همش برات دعا میکردم .خدایی کتابت خیلی خوشکل شد محبت

فرداش مدرسه رفتی و جشن برگزار شد .خانم معلم گلت به شما یه نرم افزار میشا و کوشا هدیه دادن.و ظهر اون روز لطف کردن و

عکسای جشن قرآن رد توی گروه واتساپ برای ما فرستادن .البته از جشن فیلمبرداری هم کردن که بعدا بهمون میدن ...........

پسر قشنگم تو رو به صاحب قرآن میسپارم برات از اون بهترینها رو خواستارممحبتمحبتمحبت

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)